26تیر 97 خاطره زایمان آرمانا
مثل روزهای گذشته استرس همراه همیشگی ام بود وقتی تو 25 هفته بفهمی بچه iugr هست وقتی تو 30 هفته بهت بگم تنگی ائورت داره خوب همه اینا لازمه حال بد اون روزهای من بود ،سونوهای بیوفیزیکال یک روز درمیون ،نوار قلب های هرروز ،چک کردن مرتب فشار خون ،سنگینی و سنگینی و سنگینی بسیار زیاد که نمیتونستم راحت راه برم بخوابم ،بی اشتهایی و به زور خوردن ،استراحت مطلق بودن وای که حتی الان که برای خاطره شدنش مینویسم حالم رو بد میکنه ،یه بارداری وحشتناک واقعا وحشتناک ،هرروز با خودم تکرار میکردم که خدایا من درد آنیتا رو کشیدم خواهش میکنم تکرارش نکن برام همون یه امتحان سخت کافی بود
خوب مثل روزهای قبل برای کنترل اومدم بیمارستان چمران ،یه حسی بهم میگفت برنمیگردم دیگه خونه چون همون شبش دکتر بهم میگفت هرچه سریعتر تصمیم بگیر و زایمان کن چون شرایط خوبی جنین نداره بالاخره محدودیت رشد داره و بیاد بیرون براش بهتره
من بخاطر اینکه پیش دکتر شهاب الدینی برم گفتم تاصبح صبر میکنم ،صبح با شهرام رفتم بیمارستان دکتر شهاب رو دیدم جواب ازمایش ها وسونو رو نشون دادم گفت خوبی ،متاسفانه وقت خوبی برام نذاشت ،برگشتم بیرون با ترس مجدد رفتم داخل اتاق زایمان ،دکتر اسلامی که اتریسا رو زایمان کرده بود یهو وارد اتاق شد ،دکتر شیفت خودش بود احوالپرسی کرد دیگه همه دکترای چمران منو میشناختن ،فشارم گرفت 14 رو 8 بود دقیقا هم دکتر حنظوش زاده نوشته بود در صورتی که این فشار رو داشت سزارین شود خوب دکتر گفت بهتره زایمان کنی ،38 هفته و 2 روز بودم خیلی دوست داشتم زایمان نکنم که ارمانا هم ماهی خواهرش اتریسا یعنی مرداد شود،اومدم بیرون با استرس زیادی به شهرام گفتم تشکیل پرونده زایمان رو انجام بده ،بغض گلوم رو گرفته بود ،نفسم تند شده بود ،انگار اولین بچه ام بود اصلا انگار نه انگار بچه سومم بود،به همکار و دوستم هاجر زنگ زدم ،به مامانم زنگ زدم حمام بود اشکام میومد دست خودم نبود اصلا،به پرستار بچه ها زنگ زدم ،خلاصه بردنم اتاق عمل ،بی حسی از کمر گرفتم ،گردنم جاش خوب نبود اما اینقدر میترسیدم که صدام درنیومد ،چندلحظه بعد صدای گریه ارومی پیچید داخل اتاق ارمانا با وزن 2 کیلو به دنیا اومد حدود ساعت 18 عصر ،بخاطر مشکل قلبی که گفته بودن و من هزار بار قبل زایمان اکو قلب جنین پیش بهترین ها ی تهران کردم و فقط فقط دکتر جامی بهم گفت احتمالش ضعیفه و نامه داده بود پرستار و ماماها رو هشیار کرده بودم که اگه اقدامی لازمه انجام بدن،دکترم تا بچه رو دراورد گفت 30 دور بندناف دور گردنش بوده و شاید این علت کم وزنی باشه ،خلاصه حدود 10 شب بچه رو اوردن اتاقم ،از درد و بغض کهنه اشک میریختم.شب مامان پیشم بود سعی کردم شیرش بدم اما اصلا خوب نمیخورد ،درد زیادی داشتم ،فرداش با اینکه بچه بیحال بود و خوب شیر نمیخورد ترخیص کردن اما عصر بچه بخاطر افت قند سیانوز شد و اوردیم بیمارستان تو nicu بستریش کردیم ،خب حالا استرس های اینکه نکنه بچه مشکلی داشته باشه نکنه مثل آنیتا باشه مثل خوره به جونم افتاده بود خلاصه ارمانا نزدیک 25 روز تو nicu بستری بود تمام آزمایش های لازمه انجام شد ،یه جاهایی گفتن مشکل قندخون داره اما بعد ها به این نتیجه رسیدم که تو بچه های iugr افت قند و هایپوگلایسمی شایع هست ،درد زایمان و بستری بودن بچه ،رفتن از صبح زود من به اونجا تا 5 عصر به کنار درد گردن وحشتناک که با شدید ترین مسکن ها هم اروم نمیگرفت و 3 روزی مهمانم بود به کنار
الهی همه بچه ها تنشون سالم باشه همه مامانا دل خوش


26تیر 97 خاطره زایمان آرمانا 
